شهید اسماعیل بحری

زندگینامه, نامه ها و وصیت نامه شهید اسماعیل بحری

زندگینامه بسیجی جهادگر شهید اسماعیل بحری

اسماعیل بحری در سومین روز از آغاز فصل پاییز سال 1338 در شهر بویین زهرا دیده به جهان گشود و تحصیلات دوره ی متوسطه اش را در دبیرستان دهخدا این شهر سپری کرد. او برای گذراندن سال آخر دوره ی متوسطه به اجبار به شهر قزوین آمد و همزمان در راهپیمایی و تظاهرات مردم علیه رژیم ستم شاهی شرکت می کرد. انقلاب اسلامی که به پیروزی رسید امام راحل از جوانان خواستند تا به پادگان ها رفته وسربازخانه ها را پر کنند لذا اسماعیل هم تصمیم گرفت به ندای امام خود لبیک گوید و سرانجام نیز به حوزه ی نظام وظیفه مراجعه و خود را برای خدمت سربازی معرفی کرد.اسماعیل 2سال دوران سربازی اش را در سنندج در حالی سپری کرد که کار با اسلحه آر پی جی را بخوبی فراگرفته بود وپس از طی دوران سربازی در قسمت امور مالی جهاد سازندگی قزوین مشغول به کار شد.با آغازجنگ تحمیلی و اعلام فراخوان جهت جذب نیروهای جوان و بسیجی به جبهه های نبرد حق علیه باطل او نیز به مناطق جنگی عازم شد حضور او در جبهه ها وارد چهلمین روزش شده بود که به دلیل حساسیت شغلی اش در جهاد ، مسولین جهاد سازندگی از او خواستند که از جبهه بازگشته و به کارهای              عقب افتاده اش رسیدگی کند. لذا اسماعیل از جبهه بازگشت و پس از مدتی به قسمت امور مالی جهاد سازندگی بویین زهرا منتقل شد که طی دوران حضورش در این شهر تشکیل تعاونی مصرف و راه اندازی صندوق قرض الحسنه از عمده فعالیت هایش بود.او که منشاء خدمات مطلوبی در جهاد سازندگی بود به عنوان سرپرست جهاد سازندگی لوشان منصوب و مشغول به کار شد.پدر بزرگوارش  می گوید: هنوز یک ماه از کار جدید اسماعیل در لوشان نگذشته بود که یک روز وقتی وارد خانه شد عکس بزرگی از خود به همراه داشت.گفتم: این عکس را برای چه تهیه کردی؟گفت: برای اینکه شهید شدم مشکل تهیه عکس مرا نداشته باشید.آن روز گذشت و دو ماه بعد اسماعیل مجددا تقاضای اعزام به جبهه را کرد اما مسئولین وقت به لحاظ حساسیت کاری وی با رفتنش موافقت نکردند اما اسماعیل که تصمیم خود را گرفته بود با استفاده از مرخصی به جبهه اعزام و در عملیات نصر 5 حضور یافته و درگردان امام رضا (ع) به عنوان آر پی چی زن مشغول و در همان عملیات به درجه شهادت نائل گردید.

 پدر شهید بحری: پسرم وقتی در جبهه بود تلفنی به او گفتم: می خواهی عکس دخترت را برایت بفرستم؟گفت: نه اگر بفرستی من دیگر نمی توانم در جبهه ها بمانم.بعد از مدتی خودش تماس گرفت و خواست که عکس لیلا را برایش بفرستم که متاسفانه او هیچ وقت موفق به دیدن آن عکس نشد زیرا درست 15روز بعد ، یعنی چهارم تیر ماه سال 1365در سردشت به آرزوی دیرینه خود که شهادت بود رسید.

قسمتی از نامه شهید خطاب به همسرش:

صدیقه جان ، اکنون که این نامه را برایت می نویسم ساعت 11 صبح است ودر داخل چادر درحال ریختن عرق هستم . امیدوارم در نبود من احساس دلتنگی نداشته باشی . من اینجا در جبهه به عهد خود وفا مکنم تو هم باید در پشت جبهه با حفظ حجاب و نگهداری و تربیت خوب فرزندانمان به عهد خود وفا کنی . همسر عزیزم ! این جا وقتی در بیابان ودر شب سیاه و تاریک تنها می شویم خدا را و امام زمان (عج) را صدا می زنیم . آیا می شود در این حالت  امام زمان (عج) به فریاد ما پاسخ ندهد ؟ همسر مهربانم در اینجا اگر عشق به امام زمان نباشد توان بودن یک ساعت با حیوانات موزی و تحمل تشنگی و گرما را نخواهیم داشت .                                

    

-صدیقه جان ! نامه ی پر مهرومحبت تو به دستم رسید و باعث خوش حالی ام شد ولی خیلی کم نوشته بودی . اگر خواستی برایم نامه بنویسی لااقل 4 صفحه بنویس اگر حوصله نداشتی یک صفحه بنویس و یک ساعت بعد بقیه اش را بنویس. همسرم ! وقتی اسم تو را صدیقه گذاشته اند معنایش این است که تو هم نام حضرت فاطمه زهرا (س) هستی وخوب می دانی که فاطمه زهرا چه سختی هایی در زندگی خود کشید. دوری از همسر ،گرسنگی ، حفظ حجاب و مسائب دیگر ، حتی در جنگها هم یار علی (ع) بود .پس تو هم باید از فاطمه زهرا (س) که الگوی تمام زنان ماست سرمشق بگیری ودوری همسر و کمبودهای زندگی را تحمل کنی .

دوستدار تو همسرت 3/2/65

نامه شهید به فرزندش:

باید از فرزند دلبند خود و تمام زندگی و خوشی ها دست کشید فرزندم سلام، امیدوارم که در زندگیت سرافراز و سربلند باشی. باری نمی دانم اکنون که نامه پدرت را می خوانی چند ساله هستی ولی آن وقت که این نامه را برایت می نوشتم تو ۳ سال بیشتر نداشتی و پدرت در جبهه های جنگ به سر می برد. شاید سئوال کنی چه جنگی؟ چرا پدرم می جنگید پدرم با چه کسانی می جنگید و یا در کجاها می جنگید؟ حالا که این سؤالها را از خودت می پرسی، پس گوش کن تا برایت تعریف کنم: فرزندم! در سال ۱۳۴۲ که کشور ما به دست یک شخص ستمگری به نام محمدرضا که لقب شاه داشت و این سلطنت را از پدرش به ارث برده بود، اداره می شد. او همه چیزش را از نظر اسلام از دست داده بود و در عوض همه چیز غیر از اسلام داشت. در این سال بود که شخصی از سلاله پیامبر اکرم (ص) علیه حکومت او قیام کرد. البته او این قیام را قبل از سال ۱۳۴۲ شروع کرده بود، ولی وقایعش در آن سال بیشتر آشکار شد. در سال ۱۳۴۲ این شاه، مردی را که علیه او قیام کرده بود و سیدی بود به نام روح الله خمینی به کشورهای دیگر تبعید کرد ولی غافل از این که این مرد هر کجا قدم بگذارد آن جا را گلستان خواهد کرد. خلاصه اگر خواستی در این مورد بیشتر بدانی، زندگانی امام خمینی را مطالعه کن. بعد از سالیان سال این سید خمینی به کشور آمد و حکومت شاه را توسط امتش که واقعاً پشتیبان او بودند شکست داد..

فرزندم! پدرت از غافله عقب مانده بود تا جایی که بدون اجازه، یک بار به جبهه آمد، آخر می دانی، پدرت در جهاد بود و بنا به اهمیت شغلی به او اجازه ی رفتن به جبهه را نمی دادند. خلاصه به مدت ۵/۲ ماه در جبهه بود. حالا که این نامه را می نویسم بار دوم است که به جبهه آمده ام . فرزندم! ما دنباله رو امام خمینی(ره) هستیم چون شیعه هستیم، پس باید مثل اصحاب امام حسین (ع) پشتیبان او باشیم.

قسمتی از وصیت نامه شهید:

اکنون که  ابرقدرتها توسط صدام به کشور اسلامی ما هجوم آورده اند . بنده با آگاهی کامل وبا موافقت همه جانبه خود وخانواده ام به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده ام واگر قسمت شود می خواهم دین خود را به اسلام وامام وامت شهید پرور ادا نمایم

بعضی ها میگویند ما می خواهیم جنگ را صلح کنیم ، آن ها کسانی هستند که از منافع خود میترسند آیا کشوری که از خاک خود دفاع میکند وجنگ را به او تحمیل کرده اند باید بیاید صلح کند .آن هم زمانی که ابر قدرت ها به زانو درآمده اند . خیر ، بایستی آخرین  نفس های دشمن را برید تا دیگران هوس تجاوز به سرشان نزند

از خواهرانم میخواهم که حجاب را سرلوحه خود قرار دهند وبدانند با این عمل مشت محکمی بر دهان یاوه گویان می زنند واز پدر ومادر وبرادران وخواهران وهمسرم ودیگر دوستان و آشنایان می خواهم که مرا ببخشند وعفو نمایند.