شهید فرهاد بهرامی

زندگینامه،وصیت نامه و خاطره ای اززبان عبدالحسین بهرامی (برادرشهید) از قول همرزم شهید

فرازی از زندگینامه سرباز شهید: فرهاد بهرامی

سوم آبان ماه سال1340 بود که درروستای صدرآباد از توابع بوئین زهرا پا به عرصه حیات نهاد. وقتی هشت ماهه بود زلزله مهیب و ویرانگری را که منطقه بوئین زهرا را به ویرانه ای مبدل کرده بود  تجربه کرد دوران ابتدایی را درهمان روستا و دوران راهنمایی را در روستای عصمت آباد گذراند و بعد از آن برای گذراندن دوران دبیرستان و اخذ دیپلم به بوئین زهرا رفت. شهید عزیز بسیار مؤمن و مهربان بود در برخورد با دیگران بسیار مهربان و احترام همه را نگه میداشت به کسی بی احترامی نمی کرد همیشه یار و یاور پدر و مادر بود و در همه کارهای خانه و بیرون از خانه به آنها کمک می کرد و به هیچ وجه آنها را آزرده و رنجیده نمی کرد با برداران وخواهران خوش برخورد بود و همواره دنبال علم ودانش بود تا به مملکت خویش خدمتی کرده باشد درهمان سنین نیز علاقه خاصی به امام راحل داشت  در امر پخش اعلامیه ها و عکس های حضرت امام بسیار فعالیت داشت و همواره راه خطر را به جان می خرید. شهید فرهاد بهرامی در تظاهرات سال1358 در شهرستان قم بهمراه پدر و برادر  و فامیل ها شرکت می نمود و هیچ کوتاهی نمی کرد و همه را تشویق به این امر می نمود شهید والا مقام در یاد دادن و آموزش قرآن و احکام و... به آشنایان و فامیلها و دوستان در خانه و مسجد و مدرسه بسیار تلاش می نمود و بسیار معتقد بود که هرکس مسلمان است باید احکام اسلامی و قرآن را یاد بگیرد و بتواند همواره در این راه قدمی بردارد . درماه محرم و صفر فعالیت چشمگیری در مساجد داشت هم در بحث سینه زنی و هم هیئت و هم کمک در کارهای مسجد. و در امر واجبات و ترک محرمات و حتی مکروهات دقت می نمود مستحبات را بسیار انجام میداد نماز اول وقت او ترک نشد او بسیار روزه مستحبی می گرفت و نمازهای مستحبی می خواند از سن بلوغ او سه سالی نمی گذشت اما او همچنان از محرمات دوری میکرد کتابهای دعا و مذهبی و احکام بسیار مطالعه می نمود و به ائمه اطهار بسیار علاقه خاصی داشت.

اوایل شروع جنگ تحمیلی عراق ایران ، امام عزیز(ره) فرمودند هر کس می تواند به جبهه برود و خدمتی به اسلام ونظام بکند ، شهید با شنیدن حرف مهم امام دست از تحصیل کشیده و با اجازه پدر ومادر در شهرستان کرج (پل کردان) دوره آموزشی را طی نموده و بعداز آن به منطقه جنوب اعزام ، آبادان و ماهشهر اعزام می شود شهید در طول شش ماه فقط یکبار به مرخصی آمد و پس از آن در بیستم دی ماه سال 1359 به درجه رفیع شهادت نائل آمده و پیکر مطهر ایشان جزء مفقودین ثبت شده و هنوز جنازه مطهر ایشان به وطن بازنگشته و پدر و مادر عزیزش هنوز چشم به راه فرزندشان هستند

فرازی از وصیتنامه شهیدگرانقدر:

بادرود وسلام خدمت رهبر کبیر انقلاب و شهیدان به خاک وخون کشیده این چند کلمه راکه در آخرین لحظات عمرم مینویسم برخواسته از ایمان من است خدا به من توفیق خودسازی دهد که جنگ با نفس مهمتر وبزرگتر از جنگ با کفار است پیروزی نهایی در پیروزی با نفس است پدر ومادر عزیز مرا ببخشید که شمارا رنج داده و به زحمت انداختم تابه اینجا رسیدم و میدانم بر شما سخت است تحمل مرگ فرزندتان. تنها وصیت من این است که بعد از شنیدن خبر مرگم از شما میخواهم صبر پیشه کنید و افتخار کنید که فرزند شما قربانی درگاه خداوند شده و مورد قبول قرار گرفته است در خاتمه از همه میخواهم که مرا حلال کنند وببخشند.                        

خاطره ای اززبان عبدالحسین بهرامی (برادرشهید) از قول همرزم شهید :

در ما بین عملیات به محاصره شمن افتادیم ما شش نفر همرزم با هم در یک سنگر بودیم که در بین درگیری با دشمن بعثی عراق سه نفر از ما شهید و سه نفر از ما در لابه لای جنازه ها مانده بودیم  بعد از ساعتی سینه  خیز خود را به نیرو های خودی رساندیم اما دشمن بعثی در جلوی چشمان ما  با تانک برروی پیکرهای مطهرشهیدان  تاختند واثری از آنها نماند.